زمزمه ی مهیب |
فقط فکر کنید
|
|
http://never1always.blogfa.com/
این آدرس جدیدمه .... |+| میم مثل مادر ..
نمیخوام روز زن و روز مادر و تبریک بگم ، چون " چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است " ..... اما مادرم .... تو خدا نيستي که بپرستمت .... تو مولا نيستي که گوش به رهبريت دهم ... تو آنقدر زيبا نيتستي که چشمانم را خيره کني و بسيار زيبايي همانند تو نيز هست ... و من تو را به خاطر آنکه بهشت زير پاي توست تجليل نخواهم کرد چرا که بهشت در دست معبودم است ! و براي آنکه براي تولدم دردي را تحمل کردي که مريم - مادر عيسي - را چنان از پاي درآورده بود که ميگفت : كاش به دنيا نيامده بودم ، و براي آنکه چه شبها تا صبح به پايم نشستي ، سپاست نميگويم چرا که اين وظيفه ي هر مادريست ... و براي آنکه بگويم دوستت دارم تو را نمي بوسم ... و بر دستان ِنرمت به خاطر اينها بوسه نميزنم چرا که وطيفه ي هر فرزنديست که اين چنين باشد ... مادرم ... اي كسي كه تمام دنيا را به لبخندت مي فروشم ... و اي كسي كه خداوندم رضاي خود را در رضاي تو ميداند ... اي هديه ي معبود بر مخلوق ... مادرم ... تو را سپاس مي گويم تنها و تنها براي اينکه مادري .... " ميم " چقدر ارزشمند ميشه وقتي اول اسم مادر مياد !!!!! در پناه خداوند تمام ِ مادران جهان ...
|+| ....
همیشه از ندانستن فراری و گریزان بوده ام ... اما همیشه در این چنگال جان می دهم ...
... باید راهی دیگر پیدا کرد .... راهی که دانستن نمی خواهد ..... |+| دکتر چمران
مردان خدا چه با صفا میمیرند ..... می خواستم تو این پست از دکتر شریعتی بنویسم اما ترجیح دادم از یه همرزمش در راه اندیشه ها به نام دکتر چمران بنویسم .... با چند تا سوال شروع می کنم .... اگر یه روزی یکی از شما ها تو رشته ی تحصیلیتون بتونین از بهترین دانشگاه های دنیا مدرک دکتری تون رو بگیرین چه کار میکنین ؟ .. آیا بعدش میاین برین تو کوه و جنگل و بیایون اسلحه دست بگیری و بجنگی ؟ .. آخه یکی نبوده به این دکتر چمران بگه که تو پشت جنگ بهتر میتونی کمک کنی و میتونی دانشجوهای خیلی با سواد تربیت کنی ؟ ... یکی نبوده بهش بگه که هر کسی رو واسه یه کاری ساختن ، یکی رو ساختن واسه اینکه بره بجنگه ، یا یکی رو ساختن که یک مدیر خوب واسه یک کشور خوب باشه و .... و تو رو هم واسه درس و علم و تحقیق و دانشگاه و اینجور چیزها ساختن .... آخه کسی که از برجسته ترین اساتید دنیاست علمش بیشتر به درد مردم میخوره یا سلاح دست گرفتن و جنگیدنش ؟ حالا با این سوال این پست رو تموم می کنم : دکتر چمران واسه چی با این همه علم و دانشی که داشت رفت جنگید و خدمت کرد به جای اینکه تدریس کنه و خدمت کنه ؟
|+| دکتر شریعتی
اگر می خواهید بهتر ببینید با شریعتی بیشتر آشنا شوید
سالروز شهادت دکتر شریعتی بر همگان تسلیت باد ....
در پستهای بعد بیشتر از او برایتان می گویم ...
روحش شاد ....
|+| خلاء را چه کنیم ؟
خلاء چیست ؟ محیطی که در آن هیچ هوایی نیست .... خدایا خلاء مرا گرفته ، یاری ام کن ....
خلاء را چگونه ایجاد می کنند ؟ بوسیله ی مکش هوا از یک محیط بسته ، در آن خلاء ایجاد می کنند خداوندا نفهمیدم که چگونه خالی شدم .... نفهمیدم که مکش از سوی تو بود یا از خودم ؟!!
الهی این خلاء را از خودت سرشار کن .. بعضی وقت ها پوچ می شدم اما تا به حال ، خلاء مرا فرانگرفته بود ...
اصلا چرا این حال را برای شما می گویم !!!!! اینها را گفتم که اگر چنین احوالی به سراغتان آمد ، این جمله را با خود زمزمه کنید :
محکمترین دستاویز که در ارتعاش ارکان زندگی بدست گیری ، رابطه ایست که میان تو و خداوند است ... ( امام علی (ع) )
|+| لحظات سخت
به نام خداوند بازگشت کنندگان الهی دگر بار درمانده ام از کردارم ، چه کنم که بنده ای گنهکارم ... الهی سالها با تو بودم و نداستم ، اما ثانیه ای بی تو بودن را درک می کنم .... الهی اگر من بنده ام تویی خدایم ، اگر من خطاکارم تویی بخشاینده ام ، اگر من ضعیفم تویی پناهم ، اگر من نادانم تویی همه ندانسته هایم الهی گنه کرده ام ... در مقابل عظمتی چون تو گنه کرده ام .... از طرفی عظمتت مرا می ترساند و از طرفی لطفت مرا می رقصاند ... الهی نه شکر تو توان و نه کفرت ... چه کنم ؟!!! چه کسی مرا می بخشد جز تو ؟! ، چه کسی مرا می فهمد جز تو ؟! ای خدایم بار گناهانم کمرم را می شکند و دست یاری ات سرم را بلند می کند ... اما من گنه کرده ام .... در مقابل عظمتی چون تو گنه کرده ام ... درست است که پوزه ی سگ آب دریا را نجس نمیکند اما سگ را چه کند !!! .... الهی درمانده ام ، یاری ام کن .... جا مانده ام ، جاری ام کن .... ای ستار ، بپوشانش .... ای رحمان ، ببخشایم .... ای پناهم ، بی تو چه کنم ؟! به کجا پناه برم ؟! الهی دستور ده تا بند بند بدنم را ازهم بگشایند و تمام زجر دنیا را بر من بریزند اما تنها ثانیه ای رضای تو را از وجودم نگشایند .... الهی جز تو نیست ، نبوده و نخواهد بود ، پس اگر گنهی باشد در مقابل توست و اگر بخششی باشد از سوی توست ... الهی خداوندی ات مرا به پرستش وا می دارد و کوری ام مرا به گناه ... الهی از تو جز زیبایی ندیدم و از خود جز گناه ، و جز زیبایی تو نتواند گناهانم را ببخشاید ای دوست ، مرا ببخش ای مهربان ، مرا ببخش ای قهار ، مرا ببخش |+| آخرین زمزمه ( و شما دوستان که این را میخوانید ، مسئولید )
و امروز كه اين آخرين پست من در بلاگم رو مي خونيد من نفس راحتي ميكشم چرا كه توانستم بخشي از حجي كه كرده ام را براي شما بيان كنم و بخشي از مسئوليت را بر دوش شما نهادم . بعد از آنكه كتاب تحليلي از مناسك حج دكتر شريعتي را خواندم براي حج عمره نام نويسي كردم وتابستان 85 به سرزمين مسئوليتها رفتم و اين سوغات من به تمام شما دوستانم است كه سعادتتان آرزويم است . اگر سبك نوشته هايم و بسياري از متونش شبيه به كتاب دكتر شريعتي است علتش تاثير عميقيست كه اين كتاب بر من گذاشت و اگر نه من هيچ كپي برداري از آن نكردم . من براي يافتن راه درست زندگي تمام عمرم را در كتابها ، شخصيتها ، اديان و عقايد جستجو خواهم كرد اما فكر نكنم راهي را به زيبايي حج و كتابي را به شيريني قرآن و شخصيتهايي را به بزرگي امامان شيعه و ديني را به تكامل اسلام حقيقي بيابم . اين تمام آنچه ميدانم است .. مناسك حج عمره 1- محرم شدن ( ميقات ) 2- نيت كردن ( ميقات ) 3- طواف 4- نماز طواف 5- سعي صفا و مروه 6- طواف نساء 7- نماز طواف نساء ميقات اينجا ميقات است لباسهايت را از تن بيرون كن و جامه ي احرام بپوش ، ديگر زمان محرم شدن توست . تمام لباسها و تمام آنچه كه تو را به خود وا مي دارد از تن بيرون بيار و لباسي بر تن كن كه هيچ تفاوتي با ديگران نداشته باشي ، تمام تشخصهايت و تمام آنچه كه تو را از ديگران متمايز مي كند در ميقات بريز و با تمام دلبستگيهايت وداع كن . جامه اي بر تن كن همرنگ آخرين جامه ي زندگي ات . جامه اي سفيد ، جامه اي كه تو را به ياد كفنت بياندازد و تو را به جدايي از دنيايي ها راهنمايي كند و تمام شهرت ، مدرك ، ثروت ، قدرت و هر چه كه باعث شود تو خود را بر ديگران برتر احساس كني از تو بگيرد . و چه زيباست كه ابتداي حركتت مصدق اولين آيه از اولين سوره ي كتاب الهي است قران با الحمد آغاز مي شود و حج نيز توحيد را تصديق مي كند . در ميقات تو تمام آنچه را كه غير از اوست بايد كنار بگذاري و فقط و فقط بايد براي او آمده باشي يعني : الحمد و لله رب العالمين ، حمد و ستايش مخصوص خداست نه هيچ كس و هيچ چيز ديگر . يعني تمام خودت و خودهايت را بگذار و بيا . يعني من ها را از ياد ببر ، حجابهايي كه تو را از او وا ميدارند كنار بزن و براي او و مخصوص او باش . براي يقين بايد بشناسي و براي شناخت بايد پرده ها را بشكافي و براي درست ديدن بايد من ها را بميراني ، چرا كه آمده اي تا او را بشناسي . آمده اي تا توحيد را فرياد كني پس از خودت شروع كن وبراي حركت در راه وحدانيت خدا با نفي خود آغاز كن . ميقات محل دفن همه ي برتري طلبي هاي بشري است چرا كه اسلام ، دين برابري است دين بشريت يا بهتر بگويم دين بشر است بشريتي واحد . در ميقات پادشاه و گدا ، بزرگ و كوچك ، سرمايه دار و فقير ، معلم و دانشجو ، پيامبر و مردم ، امام و غير معصوم ، با سواد و بي سواد ، سياه پوست و سفيد پوست و زرد پوست ، و همه ي بشريت لباسي به رنگ سفيد ، بدون دوخت ، بدون هيچ زربافتي و بدون هيچ جيب و دكمه اي مي پوشند ..... اينجاست كه بشريت ِ واحد معنا مي يابد ... اينجاست كه تو خود را هم درد ِ مستمندان ، ضعيفان و مظلومان عالم مي بيني . اينجا ديگر هيچ چيز ازتو در خودت نبايد مانده باشد و هر چه داري ، ديگربراي تو نيست ، براي تمام انسانها و نوع بشر است . اينجا همه يكي هستند اينجا همه انسانند . حال اي مسافر ملکوت که خود را برای چرخیدن به دور پروردگار بشر مهیا می کنی بخوان لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و ملک لا شریک لک لبیک و دو بار دیگر هم تکرار کن این شعار تو و شعار تمام آنها که حج کرده اند است ، پس با تمام وجودت بخوانش و شعار و آرمانت را در ضمیر نا خود آگاهت ملکه کن و وسعت مسئولیتی كه بايد تحمل کنی را از یاد مبر . دیگر تو محرم شده ای و تمام محرمات بر تو واجب است . محرمات بر اين قرار است : - اگر در سرزمين حرامي حیوانات را شکار نکن ، سلاحهایت را بر زمین بگذار يعني منادی صلحی فراگیر شو و به هیچ نوع مخلوقی حتی حیوانات نیز تعرض نکن و حرمت تمام مخلوقات را نگهدار . - هیچ گیاه یا درختی را مکن يعني بر گیاهان نیز احترام بگذار - تو خود نیز جز مخلوقاتی ، پس بر خود نیز صدمه ای نزن ، استمنا نکن ، ناخنت را نگیر و اگر خون از پوستت به عمد خارج شود باید جریمه شوی و کفاره بدهی . جریمه ات اطعام دادن به فقیران است ، حتی جریمه ات نیز به نفع توی بشر است . سرزمین حرام سرزمینی است که تو هستی و خدا . فقط بشر است و مبشر ، مخلوق است و خالق ، پس تو نمیتوانی هیچ چیز جز خودت را بنمایانی . - انگشتر دست کردن بر تو حرام است ، در آینه نمی توانی نگاه کنی شاید باعث شود که چهره ات تو را از دیدن دوست باز دارد . - آرایش کردن ، روغن زدن و عطر زدن حرام است چرا که اینها همه برای جدا کردن تو از خود توست و تو آمده ای که او شوی نه اینکه خود بمانی . - اگر در سرزمین حرامی نمی توانی سوگند بخوری ، حتی سوگند راست چرا که باعث شده تو با دیگری مجادله کنی و شاید می خواهی عقیده ات را بر دیگری تحمیل کنی و می خواهی بیان کنی که من راست می گویم ، من درست فکر می کنم ، من ، من و ... تو باید تمام منهایت را از یاد ببری تا او را بیابی و او را بشناسی . و تو که قصد او کردی و بر نیت و لبیکت جامه ی عمل پوشیدی و جامه ی احرام بر تن کردی اگر وضو بگیری و غسلی کنی احترامت را نسبت به صاحب حج بیان کرده ای . اما خدا تو را با محرم شدن بدون غسل و وضو نیز می پذیرد .... عجب سر زیبایی !!! عجب عظمتی !!! عجب فرمان و هشداری ... !!! یعنی تو می توانی در هر حالی محرم شوی و قصد او کنی ، می توانی در هر مکانی که بودی رو به او کنی ، بدون وقت قبلی و بدون هیچ تشریفاتی از او کمک بخواهی و در راه هدایتش قدم برداری . خدا روح تو را می خواهد نه جسمت را ، او خودت را دعوت کرده نه جسمت را و پاکی روحت را می خواهد و تو نیز که به میهمانی چنین عزیزی آمده ای خود را چه جسم و چه روحت را غسل می دهی و پاک و پاکیزه حاضر می شوی . حال تو که تمام خودهایت را در میقات ریختی و از خود خالی شده ای تا از خدایت پر شوی باید به مسجد الحرام روی . طواف هنگام تماشا فرا رسیده است . زمان آن رسیده کعبه را نظاره کنی ، در دلت چنان شور و شوقی ایجاد شده که نفسهایت را به شماره انداخته ، بدنت به لرزه افتاده و شوقی از دیدار و شوری از مسئولیت تو را فراگرفته ، چشمان سر و دلت را آماده ی دیدن می کنی . دیگر هر لحظه انتظار حکم یک سال را دارد و هر لحظه که می گذرد تو خود را نزدیکتر و نزدیکتر احساس می کنی . فاصله تو تا قبله ات به اندازه ی چندین گام شده است ، ذهن و دلت را برای اولین نگاه آماده می کنی و دیگر تپش قلب امانت را بریده . ناگهان سرت را بالا می آوری و می بینی . دیگر زانوانت تو را یاری نمی کنند ، همانجا زیر پایت خالی می شود و سجده بر خاک می کنی در يك لحظه تمام هست ونيستت از ذهنت مي گذرد و توي انسان ، ناتوان از يك كلام . دوباره سر از سجده بلند مي كني ديگر تمام گونه هايت را اشك فرا گفته و نمي داني كه چه مي گذرد ، اينجاست كه تو هر خواسته اي از خدايت داشته اي را بيان مي كني چرا كه تمام گناهانت و تمام آنچه كه تو را از او دوركرده از تو دور مي شود و دل تو كه صداقتش وصف ناشدني است عرش او مي شود و توي انسان ، ناتواني خود را با تمام وجود در ك مي كني . بايد به طواف اين خانه روي . اين خانه چيست ؟ از سنگ و چوب ساخته شده ، مكعبي شكل و بدون سكنه و پارچه اي به سنگ سياه آنرا پوشانيده و سنگ خود بنا از سياهترين سنگهاست . در كنارش مقبره ي يك زن سياهپوست و در سوي ديگرش جايگاه قدم هاي يك پيامبر است . در اين سو ابراهيم پيامبر و در آن سو هاجر ِ كنيز ، در اين سو يك مرد و در ان سو يك زن ، اين سو قدمهاي يك برگزيده اي از بشر و در آن سو دامن يك بشر برگزيده ( حجر اسماعيل : دامن اسماعيل ) ، اين سو بازيگر يك مرد ، پيامبر و قوي هيكل و در آن سو يك زن ، سياه پوست و ضعيف اندام . اينجاست كه ديگر لغات توانايي ظهور نمي يابند و هيچ كلمه اي را براي آن نمي تواني بيابي آفرين بر تو اي خداوند و آفرين بر تو اي اسلام برابري را بنگر بازيگران عظمتي چون حج يك سياه پوست و يك پيامبرند ، يك زن و شوهرند . ديگر ملاك زن يا مرد ، سياه يا سفيد ، ضعيف يا قوي ، پيامبر يا غير پيامبر ، بزرگ يا كوچك و كنيز يا ارباب بودن نيست و ملاك رضاي اوست و بس . اينجاست كه گوشه اي از عدل خدا نمايان مي شود واينجاست كه اسلام دين برابري مي شود و هيچ قوي بر هيچ ضعيفي برتري ندارد هيچ پيامبري بر هيچ بشري نمي تواند فخر بفروشد هيچ سفيدي نمي تواند سياهي را آزار دهد و هيچ انساني نمي تواند به انساني ديگر تجاوز كند . اينجاست كه معلوم مي شود كه تمام پيامبران به پشتوانه ي ديگري آمده اند و همه ي آنها پيامشان يكي بوده و هيچ دين الهي براي نابودي ديگري نيامده است چرا كه خانه را ابراهيم مي سازد اما محمد طوافش مي كند ابراهيم بت ها را ميشكند و محمد نيز بت مي شكند ابراهيم رسالتش را بيان مي كند محمد نيز چنين مي كند . به صدها سال پيش بر مي گرديم زماني كه دختران مايه ننگ خانواده ها بودند و زنان فقط وسيله ي ارتباط دو قوم و قبيله بودند و بعنوان يك كالا بين طوايف و بزرگان رد و بدل مي شدند و دختران هنگام تولد زنده به گور مي شدند .در چنين زماني مردي امي از كوه طور پايين مي آيد و اسلام را باز گو مي كند و به زنان و دختران ، بزرگي و قداست مي دهد و به آنها قدرت انتخاب مي دهد از زنده به گور كردنشان جلوگيري مي كند ، فاطمه دخترش را پاره ي تنش معرفي مي كند تا ارزش والاي يك زن و يك بشر پاكدامن را به عرب جاهل بفهماند . در جنگها از زنان براي پرستاري و كمك به شمشيرزنان و جنگجويان استفاده مي كند . و زن را از نكبت جاهليت به قله هاي مرتفع انسانيت هدايت مي كند و بسياري از آنان را اسوه ي تمام مردان و زنان تاريخ تربيت مي كند وامروز كه زن وسيله ي شهوتراني و سودجويي زرپرستان و زورمندان شده است و زنا ، فحشا و فساد تمام جهان را به سوي گرداب تعفن بي ايماني مي برد و سكس و آيينهاي سكسي پاكي را از زنان مي ربايند بايد اسلام ناب را شناخت و معرفي كرد آيا اسلامي كه در چنان شرايط بدي از تاريخ در بين جاهليتهايي به چنان عظمت توانست زناني چون خديجه ، فاطمه ، زينب و هزاران زن ديگر را تربيت كند و الگوي تمام بشر قرار دهد نمي تواند راهگشاي مشكلات امروز بشر كه از بسياري از آن جاهليتها رهايي يافته ، شود ؟ آيا انتخاب هاجر به عنوان بازيگر نقش اول حج از روي تصادف بوده است ؟ آيا زن بودن ، انسان را از رسيدن به كمال باز مي دارد ؟ و آيا مسلمان بودن زن يعني مانع او درراه سعادتش بودن ؟ ... ديگر زمان آن رسيده كه طواف كني ، هفت بار دور آن خانه بچرخي ، شانه ي راستت را به سمت خانه كرده و حركت كني ، ازميان مقام ابراهيم و حجر اسماعيل مي گذري و دقيق نظاره مي كني ، چشم از خانه بر نميداري و مانند همه ي آنها كه مي چرخند تو نيز مي چرخي . اين گشتن به دور او همواره است و تو مي آيي وارد اين دور زندگي مي شوي ، چند صباحي مي چرخي و مي روي . هفت بار ، نه كمتر نه بيشتر. هفت شايد معني اش تمام عمر تو باشد و تو متولد مي شوي و عمرت را براي او مي گذراني و در راه او قدم بر مي داري و مي ميري . هفت دورت تمام كه شد تو از دور خارج مي شوي اما همواره گردش مي ماند ، همه ي موجودات به دورش مي چرخند و اساس تمام حركتها به دور اوست و تو مي آيي حركت در راه او و مركزيت او را مي آموزي . در حين طواف نمي تواني به عقب برگردي زيرا عمر رفته باز نمي گردد و تو بايد همچنان رو به جلو حركت كني ، ديگر نمي تواني به گذشته ات برگردي و تو بايد در حال حركت كني و آينده ات را بسازي . در حركت دوارت شايد بتواني شعاع دايره را كم كني اما هرگز نمي تواني مركز باشي ، شايد فاصله ات را بتواني با او كم كني و به او تقرب جويي اما هرگز نمي تواني خدا شوي . اين است ابتدا و انتهاي هدف تو : نزديكتر و نزديكتر شدن . درون خانه خالي است !!!! يعني انتهاي نزديك شدن هيچ شدن است ، تا آنجا كه هيچ شوي آنجا ديگر مي تواني فرياد انا الحق سر دهي ، ديگر هيچ و هماني مي شوي كه در ابتدا نبودي . همچنان كه طواف مي كني بايد شانه ي سمت چپت را به سمت خانه نگهداري ، آن سمتي كه قلب توست ، در يچه ي تماس توست و راحتترين راه براي ارتباط تو با اوست . پشتت را نمي تواني به خانه كني كه اگر اين چنين حركت كني طوافت نادرست است ، چرا كه فاصله ات در زمان چرخيدن از خانه دور مي شود و تو از او دور مي شوي . پس شانه هاي چپت را رو به او كن و متعادل گام بردار و از ميان مقام ابراهيم و حجر اسماعيل گذر كن و هنگام رسيدن به مقام ابراهيم رويت را به سوي مقام كن و بدان كه پا در جاي پاي چه كسي نهاده اي و پيرو و ادامه دهنده ي كدام حاجي شده اي . به حجر اسماعيل بنگر و ببين كه مردان بزرگ در حجر ( دامن ) زناني چون هاجر تربيت مي شوند و مقام زن را درياب . واي مسلمان اين چنين حركت كن . هر بار كه مي چرخي به اينها فكر كن و نگاه كن و هفت بار با خود بيانديش و از اين برتريت برموجودات يعني تفكر تا انتهاي زندگي ات استفاده كن تا راز آمدن و رفتنت را بهتر درك كني. همواره بر اين انديشه باش كه چگونه بايد حركت كني ؟ چگونه بايد ببيني؟ چگونه بايد زندگي كني؟ و براي چه بايد زندگي كني؟ و چگونه به او نزديك شوي ؟ و چگونه از پيروان و رهروان اين راه بي بازگشت باشي ؟!!!. اما يك نكته ي زيبا و جذاب كه هنگام نماز ، طواف و حركت به دور خانه متوقف مي شود و هر كس در هر جايي كه است مي ايستد و نماز را برپا مي كند . يعني بدان كه طواف و حج و تمام زندگي ات براي آمادگي تو، جهت تعظيم اوست و تمام اين برنامه ها براي نماز كردن اوست ، براي اينكه تمرين كني كه چگونه نماز كني . طواف بدون نماز فقط قدم زدن است و قدم نهادن بدون هدف يعني خستگي . در تمام پنچ وعده نماز طواف قطع مي شود چرا كه انسان فراموشكاراست ، چرا كه شيطان از تمام جهات بر تو حمله مي كند ، پس بايد خود را ايمن كني ، بايد به خود تذكر دهي تا ياد او را از ياد نبري ، تا وسوسه هاي شيطان نفس تو را فريب ندهد حتي در زمان طوافت . و خدايت تو را بهتر از خودت ميشناسد و دوست ميدارد و همه كار مي كند تا تو را به سوي خود كشد پس نماز را بر تمام اعمالت مقدم ميكند تا به تو بگويد كه براي من باش تا در امان باشي تا مومن بماني ، تا نفاسات را از تو برهانم . در همه حال فقط بر من تعظيم كن تا تمام مخلوقاتم را به سجده ات وادارم . نماز طواف وقتي طوافت تمام شد بايد در پشت مقام ابراهيم و رو به كعبه نماز بخواني ، امامت ابراهيم و خدايت خداي ابراهيم و همراه با امامت ركوع مي روي ، سجده مي كني فقط و فقط به سوي او . انگار كه نماز با تمام زندگي ات گره خورده است . شرط قبولي هر عملت ، واسطه ي آرامشت ، مامن هر خواسته ات و امضاي تاييد هر حركتت نماز كردن اوست و براي طوافي كه كردي شگرگزارش شو تا مهر تاييد بر عملت و نيتت كوبيده شود . سعي صفا و مروه بعد از آنكه نماز طواف را به جاآوردي خود را براي تلاشي بزرگ و صبري جزيل آماده كن و به سمت صفا و مروه گام بردار و همگام با هاجر سعي كن . باز هم يك زن ، باز هم هاجر و باز هم يك كنيز ِ سياه پوست ، نمايش دهنده ي اين صحنه است. در اين مرحله ، تو سعي صفا و مروه مي كني و به ياد هاجر كه در راه خدا قدم نهاد و وطنش را وداع گفت و به اين سرزمين آمد و اسماعيل شيرخواره اش نيز همراهش بود و در چنين كويري براي نجات اسماعيلش و خودش از مردن و براي زنده ماندن به دنبال آب مي گشت ، هفت مرتبه فاصله ي بين دو كوه صفا و مروه را طي ميكني . بياييد خود را جاي هاجر بگذاريم ... اسماعيل تشنه است و گريه مي كند و صداي زجه هاي معصومانه اش تورا آزار مي دهد ، اعصابت را به هم مي ريزد و دلت را خالي ميكند و تو به دنبال جرعه اي آب ، هراسان و هروله كنان (چيزي بين دويدن و راه رفتن ) به اين سو و آن سو مي روي . از صفا پايين مي آيي تا شايد آبي بيابي به بالاي مروه مي روي تا شايد در دور دستها چشمه اي ، نهري يا رودي بيابي اما هيچ نيست . دوباره برمي گردي ، دوباره به بلندي صفا مي روي باز هم هيچ نمي يابي حتي جرعه اي تا بتواني لبان جگر گوشه ات را تر كني . از صفا كه به مروه مي روي ناگهان از دور چشمه ي آبي مي بيني به سرعت به سويش ميدوي و خوشحال از اينكه مي تواني خودت و اسماعيلت را از مرگ نجات دهي ، نزديك و نزديكتر مي شوي . وقتي به آن ميرسي فقط يك سراب مي يابي و تشنه تر از قبل به دنبال آب مي گردي . آفتاب سوزان بر سرت مي تابد ، تاول ِ پاهايت امانت را بريده و خار مغيلان پاهايت را مي گزند اما همچنان اميدوار به سوي رهاي از مرگ شتاب مي كني . هر چه بيشتر به دنبال آن مي روي و هيچ نمي يابي اميدت كمتر مي شود . رو به خدايت مي كني تا كمكت كند و بر صبرت بيفزايد تا بيشتر جستجو كني و تلاش كني . و 0تو نيز به همين اميد به سرعت در كوه و بيابان مي روي تا زنده بماني تا عزيزترين كست ، فرزندت ، زنده بماند . ديگر طاقتت تاخت شده و هر چه ميتوانستي و توان داشتي براي زنده ماندن تلاش كردي اما هيچ نيافتي و باز رو به خدايت مي كني و ملتمسانه مي گويي : خداوندا اي پروردگار ابراهيم من براي رضاي تو حج كردم و براي تو به كوه و صحرا پا گذاشتم ، آيا اين من حقير را نمي پذيري ؟ آيا من را پيرو ابراهيم قرار نمي دهي ؟ مگر من چه گناهي كرد جز آنكه خواستم مسلمان شوم ؟ خواسته ام در برابرت تسليم شوم ؟ اگر گناهي كردم مرا ببخش و از سر تقصيراتم بگذر ، مگر نه اينكه تو خداي دردمنداني ؟ مگر نه اينكه تو هجرت كنندگان در راهت را ياري مي كني ؟ پس من ِهاجر ، من ِ هجرت كننده را در نمي يابي ؟ همانطور كه تو خود فرمودي عمل كردم و براي رضاي تو از تمام آنچه داشتم گذشتم و به اينجا آمده ام . اي خداي من گناهانم را ببخش . من و فرزندم را ياري كن . حال هاجر كه از تمام راز و نيازش با او ، كم كم رو به نااميدي مي رود و چراغهاي اميد در دلش در حال خاموشيست و سر در گريبان نهاده و گريه هاي اسماعيل آخرين نورهاي اميد را از دلش مي ربايد ناگهان خداي متوكلين ، خداي صابرين ، خداي تلاشگران و خداي مومنان بر او مي خواند : كه اي هاجر ، اي بنده ي پاك و خالص من ، اي هجرت كننده در راهم و اي تلاش كننده در صراطم ، به زير پاي اسماعيلت بنگر و خنده هاي اسماعيلت را ببين ، چشمه ي آب را كه از زير پاهاي نيمه سوخته ي اسماعيلت ميگذرد را ببين ، از آن بنوش تا پستانهايت پرشود ، تا اسماعيل ، يار و ياور ابراهيم از سينه هايت بنوشد و اي هاجر خوشحال باش كه تو نيز جز نزديكانمان شدي . و تو اي مسلمان بدان كه براي رسيدن به آخرتي زيبا بايد در دنيايت تلاش كني براي آبادي آخرتت بايد دنيايت را بسازي و براي رسيدن به او بايد در راه او زندگي كني ، حيات داشته باشي و بايد زنده بماني تا بتواني زيبا بميري . بايد براي زيبا مردن ، زيبا زيست و براي زيبا زيستن بايد زيبا سعي كرد و براي سعي زيبا بايد زيبا صبرو توكل كرد و اين رنج و زحمت و توكل تو براي تمام دوران ِ بودن است نه فقط براي برحه اي زمان براي تمام عمرت براي تمام هفت دور سعي ات و تا زماني كه توانايي داري به بشر خدمت كن و اسماعيل را ياري كني چرا كه اگر يك نفر را ازمرگ نجات دهي تمام انسانها را نجات داده اي و اگر يك نفر را بدون دليل بميراني تمام انسانها را كشته اي پس تمام عمرت را براي رضاي او و خدمت به بنده ي او تلاش كن . حال به مناسبت اينكه خداوند تمام گناهانت را به واسطه ي صداقت و تلاشت در راه او بخشيده تو نيز تقصير كن ، كمي از مو يا ناخنت را بگير و گناهانت را مانند جداكردن مو از سرت از خودت دور كن وبريز . و تو اي حاج كه براي زيبا زيستن چنين جانانه زحمت كشيدي ، رنج بردي و تلاش كردي و خداوندت را ملتمسانه طلب كردي و از او ياري جستي تا درست زيستن را بياموزدت و خدايت نيز تو را اين چنين زيبا از زمزم نعماتش بهره مند كرد و درست در زماني كه تمام درها را بروي خود بسته انگار مي كردي در ِ زمين بر تو گشوده شد و زلالي نعمتش بر زير پاي اسماعيلت جاري شد و خدايت رضايش را با جوهرزمزم امضا كرد ، حال به ميمنت رضايش جشن شادي بگير و هديه ي او را با جان و دلت پيوند بده . هديه ي او زمزم ِ رضايش است و سعي تو در صراط او ، علت رضاي اوست . طواف نساء ديگر آخرين مراحل عمره ي توست بايد دوباره به طواف روي و دوباره هفت بار شانه هاي چپت را رو به خانه كني و بچرخي اما اينبار نام طوافت طواف نساء است . عجب شگفت انگيز است اين حج و عجب پيام زيبايي باز هم نساء ، باز هم زن و اينبار طوافي به نام طواف زن . قبل از اينكه طواف نساء كني زنت بر تو حرام است و اگر در حَجت اين قسمت از مناسك را بجاي نياوري نمي تواني ازدواج كني . باز هم از روي تصادف زن به ميان مي آيد آخر هدف خدا از حظور زن در تمام صحنه هاي حجش چيست ؟ و آن هم در 1400 پيش كه زن را ارزشي نبود ؟ چرا اگر طواف نساء را به جاي نياوري زني كه تو از قبل نيز داشتي بر تو حرام مي شود ؟ و چرا اگر طوافت را بعمل نياوري نميتواني همسر اختيار كني ؟ شايد تو بايد لذائذت را نيز براي رضاي او خالص كني چرا كه لذت بودن با زن براي مرد يكي از بزرگترين لذتهاي آدميست . و شايد اسلام ِ تو( كه هيچ از آن نميداني ) خواسته مقام زن را از بازيچه و ابزار بودن خارج كند و به تو اي زن بيان كند كه قدر خود را بدان ، قدر پاكي و لطافت را بدان و به ارزاني صداقت و عظمتت را به شهوت نفروش و بنگر كه خدايت چگونه برايت ارزش قائل شده پس خود نيز براي خود ارزشمند باش . شايد اسلام به نظر تو محدودت كرده است اما بدا ن و آگاه باش كه در هيچ فرقه و گروهي اينقدر به اندازه ي اسلام به زن ارزش داده نشده است و در هيچ مذهب و مسلكي حتي فمينيسم كه شعار آزادي زن را برافراشتند اما زن را به نكبت امروزيش انداختند و رهايش كردند اينقدر زن را ارج نهاده و اينقدر مدبرانه تربيت و راهبري نكرده است . و توي اي مرد كه طواف نساء مي كني بدان كه همسر تو خود توست و هيچ آزموني سخت تر از آزمونهايي نيست كه تو از خودت ميگيري و هيچ بلايي بيشتر از خود تو نمي تواند آزارت دهد و هيچ كسي بعد از خدا نمي تواند بيشتر از خودت ياري ات كند پس در انتخاب همسرت ، زوجت و خودت زيبا عمل كن و معيار انتخاب را بر اساس رضاي پروردگارت بگذار و در تمام لحظاتي كه از ازدواج تو مي گذرد ، در تمام لحظاتي كه طواف نساء مي كني و زندگي زناشويي انجام مي دهي فقط و فقط براي رضاي او زندگي كن و براي رسيدن به او طواف نساء كن نه براي رسيدن به نساء طواف ِ او كن و بدان كه عشق يعني عشق به او و عشق زميني و آسماني معني ندارد . اگر درست عاشق شده باشي فقط او را پرستيد ي و اگر نام زميني را بر اين پيوند مي نهي علتش خودخواهي و هوس توست چرا كه عشق فقط براي اوست اما ممكن است بهانه اش عزيزترين كست باشد ، همسرت باشد . اما عشقت همسرت نشود بلكه خودت ، يارت شود و تو نيز يارش باش ، هم سر او باش ، عشقش نباش بلكه خود او باش . اينجاست تجلي فاطمه و علي دو نمونه و يك زوج دو برگزيده اما همسر براي خدا اما همراه و همگام يكديگر ، همانطور كه حج براي اوست اما همراه خلق . نماز طواف نساء بعد از طواف دوباره به پشت مقام ابراهيم برو و نماز كن . سجده كن ، تعظيم كن و بگو كه حتي لذاتم را براي تو خالص كردم . بعد از نماز طواف نساء عمره به پايان ميرسد . عمره به پايان رسيد اما حج پايان نيافته . تو تازه نيمي از راه را رفتي . تا حال فقط حج اصغر كردي و هنوز حج اكبر باقي مانده . حُجَت بر تو تمام شده اما حَج و حركتت پاياني ندارد . راه به تو نشان داده شد تا ديگر بهانه اي نداشته باشي كه از قبول مسئوليت سر باز زني . حج تمام نشدني است و تو هميشه در طوافي . به تو آموختند كه چگونه بايد بگردي و براي چه بايد بگردي . حال نوبت توست كه آموخته هايت را مرور كني ، عمل كني ، آموزش دهي و حاجي باشي. بايد تا انتهاي دور هفتم اين چنين ادامه دهي . بايد عمل كني چرا كه اطاعت كامل در عمل به فرامين است . بايد مرور كني و آنرا بروز كني چرا كه تو انساني و انسان موجودي فراموشكار است . بايد آموزش دهي چرا كه زكات علم آموزش آن است و تو نيز علم چگونه حركت كردن را آموخته اي .در ميقات آموختي كه هيچ نيستي ، در طواف آموختي كه چگونه حركت كني ، در صفا و مروه آموختي كه چگونه زندگي و تلاش كني ، در كنار چشمه ي زمزم لطف او را لمس كردي و پاداش استقامت و پايداري را با چمان سر ديدي و از آن نوشيدي و در تمام اعمال و نياتت حظور قدرتي والا را احساس و درك كردي . و بايد تمام اينها را كه آموختي به ديگران آموزش دهي . آموختي كه به علم و دينت نمره ندادند و تنها دلت بود كه بايد نمره ي قبولي مي گرفت . نپرسيدند كه از كجا آمده اي اما گفتند كه به كجا مي روي و چگونه بايد بروي . نپرسيدند كه چقدر ميداني اما گفتند كه چقدر نميداني .
|+| |