زمزمه ی مهیب |
فقط فکر کنید
|
|
زمزمه ای که خیلی دوسش دارم
ردپای ایمان آنروز که بر پیدایش خود شک کردم همه را زیر سوال بردم حق را به سخره گرفتم دل را به تاریکی فرو بردم مغز را به نادانی کشاندم خرد را جاهل دانستم خود را ندیدم و فقط بر کرده ی خود می نالیدم دست را به گفتن راهنمایی کردم لب را به شنیدن فراخواندم و همه وهمه را در زیر ذره بین عقل بی خردم له کردم همان لحظه بود که ناگهان ردی از معرفت دل در مغزم احساس خرد کرد و ناگهان بر کرده ی خود راه بازگشتی یافتم این راه همان ردی بود که از معرفت ایمان در وجودم قدم گذاشته بود این همان رد پای ایمان بود ردش را گرفتم بر هر قدمش دویدم ناگهان همه را در یک کلمه دیدم ناگهان همه را در یک جا یافتم و لحظه ای از خود بی خود شدم ناگهان خود را دیدیم و به خود نزدیکتر شدم هر چه به خود نزدیکتر می شدم مانند سرابی محوتر شد و وقتی که به انتهای آن سراب رسیدم دیگر هیچ چیز نبود لحظه ای زمزمه ای مرا خواند آن ایمانم بود گفت بیشتر بنگر گفتم چیزی نمی بینم گفت خود را رها کن گفتم سخت است گفت خود را رها کن خود را رها کردم دیگر هیچ چیز نبود زمزمه دوباره مرا خواند ناگهان چیزی دیدم ناگهان عقل وخرد و همه را دیدم حتی آنچه را که ندیده بودم خواستم بخوانمش نتوانستم ناگهان قلبم تپید مغزم فعال شد دستهایم نیرو گرفت و لبانم شکافت و بغضم ترکید و ناگهان گفتم خدایا خدایا ..... م.م
|+| اولین و بلند ترین زمزمه
سلام.....
میخوام این بلاگ جدیدم رو با زمزمه ای مهیب و طوفانی آغاز کنم... که باعث هر حرکتیست ...باعث انجام واکنشهای هسته ایت ......باعث ایحاد شدن سیل، زلزله ، طوفان ، سونامی، صاعقه ،باران ، برف ، مهر ، عطوفت، خشم ، عصیان ، جنون و باعث پیوند دلهای پاک است.....زمزمه ای که مرا و بسیاری از شما دوستان را واداشت تا بنویسید تا بخوانید و مهمتر از همه اندیشه کنید ...... پس فریاد میزنم ......بنام خدا .....
|+| |
|
|