زمزمه ی مهیب |
فقط فکر کنید
|
|
خدا تنها بود
خدا تنها بود ..... تنهای تنها ... تنهایی دلیل بر غیر خداییش نبود ... اما باید می آفرید ... زیرا که او خدا بود و آفریننده ... باید می بخشید چرا که او بخشنده ترین بود ... باید جان می داد ، پرورش می داد ، رونق می بخشید ، باید غم ، شادی ، زجر ، فاصله ، شوق ، مرگ ، حیات ، و بالاتر از همه باید طغیان عطا می کرد ...... پس عشق را آفرید .... تا خدا باشد و بود ..... در عشق خود را دمید تا عصیان کند ..... حال باید جسمی این دم را متبلورمی کرد و در خود می گنجاند .... به دریایش داد چون موج را در او دیده بود اما دریا توان نیاورد و بخار شد و به آسمانها رفت ... ابرها در آغوشش گرفتند اما دیری نپایید که حرارتش طاقتشان را تاخت کرد ... ابرها گریستند ، بر کوه ها جاری شدند تا شاید کوه ها نیز بتوانند در خود جایش دهند اما چه سود که کوه ها نیز از قدرتش آب شدند و بر زمین فرو رفتند .... حال دیگر کسی نمانده بود همه وهمه رفته بودند همه وهمه از این موهبت سر باز زدند ... خدا آن خاکی که از دریا به زمین رسیده بود در دست گرفت ... کمی تفکر کرد ..... بعد دستور داد : آدم موجود باش ...... آدم موجود شد ..... عصیان متبلور شد ... دریا ها بار دگر به موج آمدند ... ابرها از فرط شوق آنقدر گریستند که حتی کو ههای سخت و خارای سر به آسمان نهاده نیز ، نتوانستند بایستند .... برای همدردی با ابر ، آنها نیز به همراه امواج شنا کردند ..... حال دیگر ادم آفریده شده بود ... و تنها او بود که سنگینی عشق را بر دوش کشید .... حال دیگر خدا آفریده بود آنچه را که باید می آفرید و می بخشید .. حال دیگر خدا تنها نبود .... اما خدا کماکان خدا بود .... |+| خدایا کمکم کن
خدایا این خود بود که تو را به من نشان داد .....
همان خود که مرا رهنما بود ، حال به بیراهه هم میکشاند ... خدایا من از میان خود و خدا ، تو را انتخاب کردم .. خدایا مرا از دست محسن نجات بده .... |+| قدر
قدر هم گذشت و قدرش نداستیم تاریک بود و تاریک ، فقط صدای زمزمه ها میآمد ، انگار که مهدی آمده بود ، همه راست میگفتند ، همه گریان بودند ، چنان سر در گریبان برده و خجل بودند که گویی رنگ بر رخسار ندارند ، به دنبال نور می رفتند ، نوری که ناجی شان باشد ، تا آن موقع بیشتر در حال فرار بودند تا پیدا کردن راه ، میخواستند خودکشی کنند به جای درمان بیماری ، بیماری که از نا پرهیزی خود دچارش شده بودند ، به در و دیوار میزدند شاید که آسوده شوند ، شاید درمان شوند ، اما دیگر یارای مقابله نداشتند ، بسیاری از پاک دلانشان دیگر خسته شده بودند ، از تمام خستگی ها خسته شده بودند ، کاسه ی صبرشان لبریز شده بود ، نه یار را میتوانستند در آغوش بگیرند ونه توان هجرت داشتند ، به بن بست رسیده بودند ، هر کوچه ی قدم مینهادند شاید که بوی جوی مولیان دهد اما به خودستایی و غرور می رسیدند ، زخم دوری بنیه ی صبر را از آنها گرفته بود ، صبور می نمایاندند اما دیگر لحظه ی توان نداشتند ، آمده بودند تا انرژی که در کشاکش ثانیه های مبتذل زمان از دست داده بودند را باز یابی کنند تا صبر را در خود ملکه کنند و همچون دیگر اعضای بدنشان در خود ثبتش کنند ، تا دیگر لبخند بزنند ، تا گریه از سر فراغ کنند نه از برای مغفرت ، تا بیابند آنچه را که در اعماق معرفتشان گم کرده بودند ، آمده بودن تا فریاد کنند تمام زمزمه هایی را که از یاد برده بودند ، آمده بودند تا بیمه کنند تمام انچه را که با زحمت و زجر بسیار اندوخته بودن ، امده بودن که بنیان هر خدایی های را که در نهان داشتند محکم کنند ، حال تو ای خدای تمام آفرینش ، گوشه چشمی به احوالمان کن به دلهامان روشنایی به دیدگانمان نور ، به سر انگشتان معرفتمان بلند پروازی ، به روشنایی دلمان تداوم ، به تدامش پاکی ده خدایا به قدمهایمان راه ، به راهمان رهنما ، به رهنمایمان همراهی وبه همراهیش تداوم ببخش پروردگارا بر علممان فزونی ، بر فزونیش سعادت و بر سعادتش تدام ببخش بارلی ها به فراغتمان تنهایی ، به تنهاییمان خدا و به خدایمان نزدیکی عطا کن
|+| |
|
|