تبليغاتX
زمزمه ی مهیب
فقط فکر کنید
 

چقدر نوشتیم و خوندیم ....

چقدر خوندیم و گذشتیم .....

چقدر دیدیم و رد شدیم ...

چقدر خندیدیم و گریه نکردیم ...

چفدر گریه کردیم و نخندیدیم ....

چقدر ساده گذشتیم از اونایی باید روشون عمیق فکر میکردیم ...

چقدر فکر کردیم به اون چیزایی که نباید اصلا فکر میکردیم ...

چقدر رقصیدیم و شادی کردیم ...

چقدر خریدیم ، بدون قیمتها رو .... 

چقدر فروختیم ، با ارزشها رو ...

چقدر گذشتیم و نگذاشتیم ...

چقدر دلبستیم و دل نکندیم ....

چقدر فرشته بودیم و انسان نمودیم ....چقدر انسان بودیم و فرشته انگاشتیم .... اما آدم نبودیم ....

چقدر به آسمان نگاه کردیم و خورشید و ماه و ستاره را ندیدیم ( حالا چه برسه به شهاب )

چقدر سجده کردیم و قبله را نیافتیم ....

چقدر مست شدیم و طعم می را نچشیدیم ....

چقدر سقوط کردیم و پریدن را یاد نگرفتیم .....

چقدر نِگریستیم و نَگریستیم .......

چقدر اشک ریختیم و پاک نشدیم ...

چقدر زندگی کردیم و مرده بودیم .... ..

حال دگر فهمیدم .... که باید بدانم نادانسته هایم را ...

واین ندانستن است که من را میرنجاند ...... زجرم میدهد ....

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 12:15  
بارون 

هوا ابری بود ...

بغض کرده بود ....

آسمون به این خوشکلی چراناراحت بود نمیدونم ... 

بغضش ترکید ..... گریه کرد ... 

قطره قطره ...

نرم و نرم ...

نمیدونم اشک به این قشنگی از کجا می آمد ...

باید یه جای پاک  پاک باشه ......

مگه از آب پاک تر هم هست ؟

مگه زلالتر از آب هم هست ؟

مگه از شبنم شفافتر هم هست ....

یه ذره فکر کردم گفتم که چه کسی تونسته چیزه به این پاکی رو خلق کنه ...

توفکر بودم که یه قطره بارون خورد تو سرم ....

اولش متوجه نشدم ...

یه قطره دیگه خورد ....

همینجو می خورد و حواسم نبود ...

تاب تاب تاب .. شلپ شلپ شلپ ... تق تق تق ... 

سرم رو کردم بالا... چشم به یه چیزی خورد ....

ای خدا که چقدر کور بودم .....

سرم انداختم پایین دوست نداشتم قبول کنم که کورم ...

باز صدا اومد .... شلب شلب .. تب تب ...

فهمیدم که چقدر تا به حال کرم ....

دیگه نه دوست داشتم بشنوم و نه دوست داشتم ببینم ...

اما دیگه تنم خیس خیس شده بود... دیگه سر تا پام شده بود بارون ... خیس خیس ...

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 10:56  
بالا