تبليغاتX
زمزمه ی مهیب
فقط فکر کنید
زمزمه های من و او  

 خدایا در شبهای تاریک و تنهايی ام هیچ همراه و همدمی جز تو نیافتم و در تمام بیراهه های عمرم هیچ راهنمایی را توانا تر از تو ندیدم ..

خدایا تو از آنروز که مُهر کن فیکون را بر من نهادی و لطف آفرینشت را به من عطا کردی و من را در زمره ی آدمیانت قرار دادی هیچ معبودی را به عظمت و کرامتت در ذهن بیمار و ناتوان خود نپروراندم تا شاید نیروی افکارم را رونق دهم .

ای پرودگار تمام خوبی ها و پاکی ها ، فقط تو را طلب کردم و قدمهایم را فقط در جای قدمهای روشن تو نهادم .

معبود من جز تو پناهگاه و مامنی نیافتم تا در ان آرامش وجودم را احساس کنم و تمام راحتی هایم را در گرو مامن تو بنا کردم .

خداوندا دیوارهای بزرگ شهوت و خودستایی چنان من را در بر گرفته که مجال شناختت را در من خشک کرده و تنها نور آفتاب تن ناز ، مهر و عطوفت توست که نور محفلم شده است و گرما بخش عضلات رنج دیده ام و صفا دهنده ی صورت پر چینم گشته ....

ای هستی بخش هر نیستی، ای روشن کننده ی هر تاریکی ، ای زیبایی دهنده ی هر زشتی ، ای پرودگار تمام آفریننده ها ، ای خدای همه و همه ، حال که تو را یافته ام توان هجران را در من فزونی بخش تا به بهانه ی دوریت سر به بالین گناه نگذارم و یافته هایم را به باد فنا ندهم ....

حال دیگر جز تو نمیخواهم ببینم و هیچ چیز جز تو ندیده ام اما دیگر چشمانم توان نورت را ندارد ، دیگر مغزم نمیتواند تشعشع دیدهایم به تو را منعکس کند ...

اگر این تپش دل نبود چه میکردم ؟ با کدامین دید در راهت قدم می نهادم ؟ چگونه از بیراهه های جنون رهایی می یافتم ؟

معبودا در این دنیای فانی و رهگذرت نگذار تا طلوع نور هستی بخشت بر بدنم را از یاد ببرم و فراموشی تو را در من بمیران و نسیان برای گذشت ، در وجودم متولد کن ...

خداوندا نگذار این زبان بی محنتم بانی تمام دردهای روحم شود ....

خداوندا من تو را خواستم و برای تو از هر راه و بیراهه ای میگذرم شاید که در آن فقط نسیمی برجای نهاده باشی ...  

خدايا اگر تو  را نداشتم به بهانه ي كدامين مغفرت دست به گناه مي آلاييدم تا شايد باز هم به هر شيوه اي حتي خطا ، دست به آويزه هاي درگاهت ميكشيدم .......

اي طبيب هر درد بي درمان ، ديگر طبيبي نمانده جز تو ، ديگر درماني نماده جز ضماد بخشش و لطفت بر زخمهاي هجرانم ... اگر لایق درمان نیستم پس دردم را بکاه و اگر لایقم بر دردم بیفزا تا درمانش کنی ...

آمده ام فرياد كنم تا باز تو را بستايم ، باز حركت را در خود تداعي كنم تا اگر درمانده شدم بگويم كه هنوز خدا را در ياد دارم تا پرتوان و قوي ، حرکت ،، نه نه نه ،،  بشتایم ...

ای خدای سجاد ، میدانم که در کلبه ی حقیرانه ام چیزی را دارم که تو در تمام ملکوتت نداری ، میدانم که من تو را دارم و تو خود را نداری ،،، همه را میدانم اما چه کنم هنوز نادانم ،،،

ای خدای انبیا ، خدای علی ، خدای فاطمه ، من هم بنده ات هستم.... من علی نمیشوم من محمد نمیشوم اما میتوانم حداقل خدای انها را بشناسم ..... اگر باران ندیده باشم میتوانم بویش را از کاهگلهای نمناک احساس کنم ...... شاید قدر ت مغزم توانت را نداشته باشد ،  اما دلی پر از تو دارم و میتوانم پروانه ی شمع جاودانت شوم .... اگر تو در منی من می توانم هر چه بخواهم شوم ... پس صنوبر خودت را در من شاخ و برگ ده تا تو شوم ...

 خدایا برایم دعا کن که هیچ کس جز تو نمیتواند برایم کافی باشد ...

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 10:30  
بالا