زمزمه ی مهیب |
فقط فکر کنید
|
|
چرا نالم ؟؟؟!!
خدایا تا تو هستی ، برای چه غم ؟!!! چرا که در بالینت می گذرانم و خدایا تا تو نیستی ، برای چه غم ؟؟!!! چرا که به دنبال بالینت می گذرانم |+| شبی به یاد ماندنی ( این هم بال و پرش )
یه روز خیلی خسته بودم ... خسته تر از آنچه بتوان بیان کرد .... خسته تر از خستگی ... خسته تر از لغتی که خستگی را تواند بگوید .... خسته تر از تنه ی خشیکده ی نارون بر پهنه ی سبزگون آبگیر ... خسته تر از انسان ... نمیدانم خستگی ام از چه جنسی بود ؟؟!! جسمانی نبود ،ولی همه اش روحانی هم نبود ... تخیل نبود ، در واقعیت نیز ندیده بودمش تفکر نبود ، اما نمی توانستم بیندیشم ... ساکن نمی ماند ولی مرده بود .... فقر نبود غنا نبود ، تشویش و آرامش نبود و آدم و حوا نمی شناخت چرا که از جنس انسان نبود ... نمیدانم چه بود یا چه نبود ..!!!! نمیدانم .. اما چنان در وجودم رخنه کرده بود که با نزدکترین کسانم غریبه ، با شناختم ناآشنا ،با غربتم قریب ، با افکارم در جدال .با دیده گانم نابینا و با خود بی خود بودم ، غربت مرا به جنون کشانده بود ، جنون نزدیکترین کسانم شد ، لبه ی پرتگاه آشیانم و اعماق خاک تنفس گاهم شده بود ، صدای مغزم را نمی شنیدم ، سَیَلان اشک را بر صورتم نداشتم ، ادراک گوشم در پشت پرده ای ضخیم ماوا گزیده بود و صدایی جز صدای غرور خود را نمی شنید . از خود نبودم ، من بودم و سکوت ، من بودم و تنهایی ، من بودم و آوازها ی وسوسه ، دردها ی فروخفته که همچون مار به دور مغزم چنبره زده بودند ، من بودم و هر آنچه که تا به حال نبود ، دیگر طاقت نداشتم ، دیگر از هیچی ِ خود به پوچ رسیده بودم ، پوچتر از همیشه ، پوچتر از آن پوچی ای که گمان میکردم آخرینش است وخالی تر از پوچ . از همان کودکی سکوت و تنهایی من را دشمنانی دیرینه بودند و من را یارایی جز فرار نبود و هیچ همدمی جز ترانه و شکستن ِسکوت ،معشوقه ام نبود و همیشه راهی به نور را جستجو میکردم ....... اما این بار ... اما این بار در گوشه ای تاریک و بدون گریز دست و پا میزدم ، در گوشه ای که هیچ کس از آن نمی دانست ، تا به حال نور به آنجا نرسیده بود و تا نور فرسنگها فاصله بود ....... چه میکردم ؟؟، به کجا پناه می آوردم ؟، به کدامین سو می گریختم ؟، با کدامین شعر ترانه می ساختم و سکوت را میشکافتم ؟ و با کدامین مغز حنجره را می نواختم ؟ نمیدانستم چه کنم؟ و همچنان در منجلاب بی فکری به انتهای زمان کشیده می شدم ، همچنان مجنونتر از جنون به انتها می شتافتم ، دیگر داشت به ناامیدی فخر ِ گناه می فروختم که ناگهان ....!!.... ناگهان تپشی از وجودم درخشید و مرا به حرکت گماشت ، حرکتی که دیگر فرار نبود ، دیگر فرار از تنهایی و سکوت نبود ، دیگر به سمت ترانه نمی گریختم به سوی سکوت می شتافتم و اولین قدم را که نهادم چیزی جز سکوت ندیدم ، سکوتی که همه اش سرود و انقلاب و تنهایی و استقامت بود ، تپش من را به خود نزدیک کرد ، حتی از خودم نزدیکتر ، دیگر خود نبودم ،همه او بود ومن به دنبالش ، با او انس گرفتم و دشمن دیرینه ام رفیق بی کینه ام شد. تنهایی و سکوت ِکودکی ، به تنهایی و سکوت ِجوانی متحول شد ، دیگرنمی ترسیدم ، دیگر نمیتوانستم از او دل بکنم ،تنهایی و سکوت شد محفل ِمن و تپش . تپش خوب مرا می شناخت انگار که سالهاست با همیم ، من را فهمید ، من را می خواند و می خنداند ، سکوتم را شکست اما در سکوت . در سکوت مطلق . ....... حال دیگر هیچ وقت خسته نخواهم شد ... چرا که دارم آن کس را که همه کسانم هست،آنرا که مرا با تضادهای زیبا،موافق و با موافقین ِحقایق ، متضاد ساخت دیگر نمی توانم از او نخواهم و از او نگیرم ، دیگر نمیتوانم غیر او ببینم و بشنوم دیگر نمی توانم ... چرا که یافتم پناه ، دوست ، زندگی ، سرمشق و هدفم را و تا توان در مغز دارم به او بیندیشم و تا نیرو در بازوان، به مدد او به پویش وادارش کنم و تا دیده دارم همه را در تماشای آستان او بگمارم اما ....... !!!! اما خدایا این همه فاصله را چه کنم ، فاصله ی خود تا خود را چگونه گذر کنم ؟؟؟ پس خدایا خود را از من نگیر .
|+| |
|
|