زمزمه ی مهیب |
فقط فکر کنید
|
|
سلام محمد
سلام محمد الهی نامت همچنان بر وجودم سنگین و سنگین تر شود .. سلام بر تو ای آخرین پیام آور الهی پیامت مرا در خود بمیراند و شکوفا کند .. محمد جان می خواهم از خود برایت بگویم ، از دردهایم ، از شادی ها ، رنجها ، تلاشها ، ندامتها ، گریه ها ، پیروزی ها و از همه ی آنچه که می توانم بر این نامه بنگارم برایت بگویم ... از آنروز که خداوند بخشنده ، همانند گذشته های چندین چند میلیارد سال پیش که نشان داده که همواره بر بندگانش لطف و عنایت داشته و از آنروز که یگانه محمد پیامبر بر صحنه ی یکتای هنرمندی بشر پا به عرصه وجود نهاد ، هزار و پانصد سال می گذرد اما هنوز تو در گذر این ثانیه های پست و با ارزش ، نمایان و مشهودی . و همچنان ندای الله اکبرت از بلالهای زمان در پهنه ی هستی پرتو افکن است .. محمد جان خداوندت تو را بر ما فرستاد تا او را بیابیم ، تا او را بخوانیم ، تا خود را از دم خداوندیش سرریز کنیم و تو نیز مانند همان صد و بیست و چهار هزار نفر دیگر آمدی و بر ما آیه های روشنی و هدایت را خواندی ، دختران و خواهران ما را از زنده به گور شدن رهانیدی ، شمشیرهای متجاوز را به قلمهای آزادگی مبدل کردی ، فقر و فحشا را با ثروت و عفت زدودی ، بت ها را شکستی و خدا را شناساندی ، علی را تربیت کردی و پایه های اتحاد را تحکیم بخشیدی و همچنان که از کوه طور بر ما ، بشر ِ جاهل فرود می آمدی لبیک کنان فریاد سربلندی سر می دادی . امروز روز تولد توست روزی که همه می گویند : ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد مسلمانها همه این تولد فرخنده را به یکدیگر تبریک می گویند و هفته ای را به نام وحدت ، با سالروز تولد تو آغاز کرده اند و همه و همه از تولد مردی چون تو شادانند . من نیز از این تولدی میمون و فرخنده خوشحال و شادان بودم اما بعد از چندی تامل هر چه خواستم به خود بقبولانم که باید شاد باشم نتوانستم ، چون اگر دل رمیده ی ما انیس و مونس تو بود ما باید در چنین جهانی می زیستیم ؟؟!!! . از اینکه با تو آشنا شدم و سعی بر آن کردم که به راه تو قدم بگذارم شادان بودم اما وقتی که به اطرافم کمی نگاه کردم غنچه های لبخند که از فرط شادی بر لبانم روییده بود خشکیدند و مرا در فکر فرو برد ..... محمد جان تو برای رسالتت که پیام توحید ، آزادی و سعادت بشریت بود آمدی. اما محمد جان ، ای دیرینه ترین دوست بشر و ای استوارترین ستونهای تسلیم ، اینجا نه توحید است نه آزادی و نه سعادت ، اما همه برای تولد تو جشن می گیرند و پایکوبی می کنند . ای محمدِ نبی امروز دیگر دختران را زنده بگور نمی کنند و دیگر دختران می توانند به اختیار خود برای زندگی ، هدف و سرنوشتشان تصمیم بگیرند اما اکنون دختران ما با اختیار خود به کام تاریک ترین گورهای جهان قدم می گذارند ، عظمتشان را به بهایی اندک می فروشند ، دامنشان ، که باید زیباترین دشت تعلیم و تربیت فرزندان جامعه باشد به خون آبه های نکبت و نجاست آلوده است . امروز دیگر زنان وسیله ی ارتباط دو خانواده نیستند اما بدتر از آن ، بازیچه ی شهوات و هوسهای حیوانی مردان خوک صفت و کفتار پیشه اند . امروز دیگر اعراب مار و سوسمار نمی خورند اما همچون مار های چنبره زده بر ستونهای اسلام نابت نیش می زنند . ای آخرین فرستاده آنروز که تو مسلمانی پیش گرفتی در سرزمینت همه ی اعراب بی سواد و جاهل بودند و به اندازه ی انگشتان دست فقط خواندن و نوشتن می دانستند و وقتی که تو پایه های اسلامت را بنا کردی و علم را مایه ی افتخار شمشیرزنان بی رحم کردی ، سرزمینت مدرن ترین و از همه مهمتر پاک ترین سرزمینها بود ، اما اینجا در سرزمین من ایران ، همه مسلمانند و همه می توانند بخوانند و بنویسند اما به اندازه ی انگشتان دست از قرآنت می دانند . امروز دیگراعراب جاهل بت نمی پرستند و دیگرزردتشتیان خردمند، آتش نمی پرستند اما همه ی مردم پول پرست و مقام پرستند و روشنفکران ، اسلام پرست و علی پرستند .. امروز آزادی فقط شعار است و هر چه استحمار ، استثمار و استعمار است در پناه آزادی است . ای پیامبر امی اعراب می دانستند که هیچ نمی دانند و می دانستند که جاهلند اما ما نمی دانیم که هیچ نمی دانیم و ادعای فضلمان گوش جهان را کر کرده است .. ودر آخر سلام بر تو و خانواده ی تو که اگر آنها نیز نبودند دیگر نمیدانستم با کدامین سنگر به جنگ با پلیدی های درونم روم ... سلام بر تو و خانواده ی تو که اگر خدیجه ی بازرگان ، برای ندای تو قریش را رها نمی کرد ، نمی فهمیدم که سعادت بهتر است یا ثروت ، اگر فاطمه ات برای گرفتن فدک تا آخرین قطرات خونش دفاع نمی کرد نمی دانستم که باید برای احقاق حق خود و مردم باید تا آخرین لحظه مبارزه کرد ، اگر علی وسکوتش نبود نمی دانستم که تقیه چیست و اگر حسین نبود نمی توانستم بدانم که کجا نباید سکوت کرد و اگر تا آخرین نفرات خاندانت نبودند به امید کدامین منجی دست از گناه می کشیدم و ....... سلام بر تو و خانواده ی تو که اگر نبودند نمی فهمیدم که باید قران را بخوانم و نمی فهمیدم که چگونه باید زیست ؟ برای چه باید زیست ؟ و چگونه باید مرد ؟.. آری محمد جان تولدت بر من ِجاهل ِزمان مبارک |+| مسئولیتی بس بزرگ!!!
سنگین باریست بودن ....
و سنگین مسئولیتیست خلیفه ی او بر زمین بودن ... و سنگین باریست مسلمانی .... و سنگین مسئولیتیست مسلمان ماندن .... و چه سنگین باری است بودن و مسئولیت را بر دوش کشیدن ...
|+| همه جا تولد .... فقط باید دید ....
جوانه زدن ، بهار ، شکوفه ، طراوت ، زیبایی و تولد را در ذهن خود تاباندم و روشنایی های لبخند را به نظاره ایستادم . هر وقت که صدای غرش منادیان رحمت را شنیدم به امید طراوت و تولدهای زیبا ، قطرات زلال را تعقیب کردم و نطفه ی شکوفایی را در صافی و صداقت یافتم . هر قطره نوید یک زندگی را نجوا می کرد و برای بارور شدن در وجودی دیگر خود را به اعماق موجودات می دمید . باران پایان یافت و نغمه های بلبلان خبر تولد نوچه های باغ رحمت را می داد و چکه های برکت بر دستهای سبز و رو به آسمان درختان خودنمایی می کرد و پهن برگان جنگل به کاج و سرو فخر می فروختند و این ذره های با شکوه را در زیر درخشش خورشید به تماشا می گذاشتند و در این پایکوبی به شکر پدیدارنده ی آسمان می پرداختند و قدم جوانه های نو رسیده بر شاخ وبرگهای خود را به پرندگان بر تخم آرمیده ی درخت آشیان ، تبریک می گفتند و حرارت پرهای نرم و بالین گرم همسایگان خویش را فزونی بخشیده و امید را در دل های کوچک زوج خوشبخت نشسته بر زیر تنه ی نمناک خود تداعی میکردند و از درد همسر باردار این خانواده ی جوان می کاستند .آخر او نیز درد شادی تولدی دیگر را با خود می کشید ....
|+| |
|
|