تبليغاتX
زمزمه ی مهیب
فقط فکر کنید
سوالی که فراموش میکنیم ؟ 
 

 

هر روز تکرارش می کنیم اما نمی فهمیم ...

 

چرا هر روز نماز میخوانیم ؟؟؟ ...

 

آیا انسان مخلوقی فراموشکار است ؟؟؟ ...

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:2  
نمیدانم ..... 
...

نمی دانم که چرا در این همه سکوت خفته ام .....

اما میدانم که فریادهای بلند همه در سکوت ماوا می گزینند .....

علی جان .... مولای من .... آیا کسی می تواند مانند تو ۲۵ سال سکوت را

فریاد کند ....

 

نمی دانم !!! ؟؟؟ ... 

و این ندانستن است که من را می رنجاند .....

 

۲۵ سال سکوت بدون هیچ سکونی ....

۲۵ سال قدرت بدون هیچ طغیانی ....

 

علی جان

آخر مگر می شود تو را شناخت ؟؟( آنهم در این اوضاع ) .....

مگر می شود گریه های شبانه ات را با تشبیه زمینی ، به عرصه شناخت گذاشت !!! ....

 

خدایا نمی دانم که نمی گویم یا که نباید بگویم ...

خدایا خود را شناخته ام اما نمی دانم که چقدر خود را یافته ام .....

 

علی جان 

 چگونه می شود سکوت را نشکست و فریاد زد ......

چگونه می شود استخوان در گلو را احساس کرد و دم نزد ...

چگونه می شود از تو نوشت بدون آنکه انگشتان بلرزند ....

....

 

شگفتا

 که عجب شگفت انگیز است دنیای علی و چه شگفتیست خالق علی ...

 

خدایا کمکم کن ....

علی جان کمکم کن ...

محسن جان کمکم کن ...

 

خدایا

در غرور خفته ام یا سکوت ؟..... 

می دانم که در غرور غوطه ورم و می دانم که تنها راه نجات من از این

مرداب ، تویی ...

اما نمیدانم چگونه !!!...........

 

خدایا

مرا تسلیم خودت کن ، نه تسلیم خدای خودم ..

علی جان

کمکم کن همانطور که خود گفته بودی : پند و نصیحت مرا کفایت باشد .....

محسن جان 

تو آدمی و مسجود ملائک ، پس برای من ِ آدم نما ، نمایی از خود بنما ...   

   

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:32  
بالا