زمزمه ی مهیب |
فقط فکر کنید
|
|
علی
مولایم آنقدر بزرگ است که غدیر نمی خواهد
عید گمنام بشریت بر شما مبارک ( البته با تاخیر )
|+| عيد قربان بر آنها مبارك ....
اسماعيل در ميان عطوفت و مهرباني زني چون هاجر در مكاني فرسنگها دور تر از پدرش پرورش مي يابد و بزرگ و بزرگ مي شود . يك شب ابراهيم به خواب ميبيند كه ابراهيم به پيش فرزندت برو و او را قرباني كن .. الله اكبر .... لا الا الله .... اعوذ بالله من الشيطان رجيم .... خداوندي چون الله ، فرمان به كشتن مسلماني چون اسماعيل ، به دست پيامبري چون ابراهيم مي دهد !! مگر مي شود خداوند مهربان ، چنين فرمان بي رحمانه اي صادر كند ؟؟ مگر الله همه را به دوستي و صلح نخوانده ؟؟ مگر ابراهيم نبي چه گناهي كرده كه اين چنين عذاب مي شود ؟؟ ابراهيم نمرود را مانع از كشتن مي شود اما خود اين چنين بايد فرزند پاكي چون اسماعيل را مانند حيوانات سلاخي كند !! دوباره فرمان مي آيد : كه اي ابراهيم فرزندت اسماعيل را به قربانگاه ببر و گردنش را از سرش جدا كن !! ابراهيم دو دل است كه آيا خواب هاي تشويش آميز است يا فرمان الهي ؟! ابراهيم نميداند كه جگر گوشه اش را قرباني كند؟ يا اينكه به پيامي كه نميداند از كجا رسيده گوش قرا دهد ؟ خداوندي كه خواستار قرباني كردن اسماعيل است بر ابراهيم مي باوراند كه : من ميگويم اسماعيلت را گردن بزن .. ديگر ابراهيم مطمئن است كه دستور از سوي پرورگار است ... حال بايد ابراهيم كه تا به امروز ثانيه اي بر خلاف الله حركت نكرده ، انتخاب كند ؟ انتخاب !!... عجب مسئوليت سنگيني !!! همين مسئوليت است كه فرشتگان را به سجده بر آدميزاد وا ميدارد .. ابراهيم انتخاب كن ابراهيم به اراده ي خود انتخاب كن .. مرگ فرزند يا مرگ ارزشها ؟ قرباني كردن اسماعيل يا حلاجي كردن ايمان ؟ ابراهيم تا به حال از خود پرسيدي كه چرا خداوند تو را به كشتن اسماعيل خوانده ؟ مگر تو چه كردي كه بايد اين چنين آزموده شوي ؟ من ابراهيم درست است كه به سنين كهولت رسيده ام و اسماعيل همچون عصاي جواني ام مرا ياري ميكند . درست است كه من اولين بت شكن تاريخم و برگزيده ي خداوند جهانيان ام اما مهر به اسماعيل در دلم شايد مرا از خدايم باز دارد !! شايد اسماعيلم ، بت ِ بزرگترين بت شكن تاريخ شود !! شايد خداوند مرا با بهترين ها مي آزمايد ... بعضي وقتها براي آنكه بتوان پرواز كرد بايد بالها را نيز از خود جدا كرد .... ابراهيم تصميمش را مي گيرد . ابراهيم به دستور خدايش لبيك مي گويد و به سوي قربانگاه حج مي كند . حال بعد از انتخاب ابراهيم ، عظمت مردان خدا در كالبد مردي ديگر تجلي مي يابد . ابراهيم پيام را به اسماعيل مي رساند و اسماعيل كه خون و پوستش از مرد و زني چون ابراهيم وهاجر تنيده شده و پهنه ي دل جوانش از بذر اين پاكان ِخدا آبياري شده بدون هيچ ترديد مي پذيرد كه قرباني شود .. الله اكبر ... رو به ابراهيم مي گويد : كه اي پدرم دست و پايم را آنچنان ببند كه اگر شكي در من ايجاد شد و يا اگر شيطان بر من نفوذ كرد نتوانم راه فراري بيابم و قرباني فرمان خدايت شوم . مي گويد اي پدرم صورتم را رو به زمين قرا ده تا معصوميت چشمانم تو را از فرمانت دور نكند . شگفتا كه چقدر يك جوان ميتواند اين چنين مسلمانانه عمل كند آخر يك انسان چقدر ميتواند تسليم باشد ؟!! ديگر زمان عمل است بايد ابراهيم ِ پير ، فرزند جوانش را قرباني كند و اسماعيل جوانمرد، قرباني پدري چون ابراهيم شود . در ميان راه وسوسه ها به همراهي ابراهيم مي شتابند . اي ابراهيم عشق به فرزندت را ميخواهي قرباني چه كني ؟ مگر خدايت تو را به عشق نمي خواند ؟ مگر بر پاكي عشقت به اسماعيل شك داري ؟ ابراهيم كه ستونهاي ايمانش را هيچ شيطاني نميتواند به لرزه درآورد سنگ بردست مي گيرد و بر سر شيطان ميكوبد . هر بار كه به سراغش مي آيند هفت سنگ و هفت تير ِ ايمان نثارشان ميكند . سه بار شيطان مي آيد و هر سه بار ابراهيم آنها را رمي ميكند ، رمي جمرات مي كند و آنها را با سنگها از خود دور ميكند . عجب زيباست اين اسلام ، در مناسك حج بايد هفت بار كعبه را طواف كني ، بايد هفت بار فاصله ي بين صفا و مروه را هروله ( حركتي بين دويدن و قدم زدن ) كني و هفت بار بايد سنگ بر هر بت بكوبي . هفت ! هفت ! هفت ! هفت يعني تمام عمرت ... يعني تا جان داري و تا عمر داري و تا زماني كه هفت دور زندگي ات است بايد به دور خداوند جهانيان بگردي و طواف كني، بايد تا عمر داري براي رسيدن به هدفت سعي كني و فاصله ي بين صفا و مروه ي سختي ها را تلاش كني و بايد تا توان داري شيطان را از خود برهاني . ابراهيم ، دست و پاي اسماعيل را مي بندد و صورتش را بر زمين مي نهد و چاقو را تيز مي كند كه تكليفش را زيبا به پايان برساند . چاقو را بر گردن اسماعيل مي نهد ، چنگ در موهاي قرباني مي زند و سرش را رو به خدايش مي كند و مي گويد : بنگر كه خدايم ، جز تو هيچ كس را نميپرستم ( اياك نعبد و اياك نستعين و ما هر روز در نمازهايمان مي خوانيم ) و چاقو را ميكشد . اما ... اما ...!!! چاقو نمي برد .. شايد ابراهيم به خودش گفته كه ديگر از اين آزمون سربلند بيرون آمده ام اما نه .. نه ... ابراهيم دوباره چاقو را تيز مي كند بايد حتما فرمان خدا را اجرا كند ... ديگر عشقي جز خدا در دلش نيست . چاقو را بر گردن اسماعيل مي فشارد و دوباره مي كشد ، ناگهان بر او وحي مي رسد كه ابراهيم فرزندت را رها كن و آن گوسفند را قرباني كن .. من فقط تو را آزمودم و تو نيز از اين آزمايش سربلند بيرون آمدي ... عجب عيدي .... عجب جشني .... عيدي كه خدا فرمان داده و عيدي اش ، زندگي دوباره ي اسماعيل است ... و حال شما اي مسلمانان كدامين اسماعيل را به قربانگاه برده ايد ؟؟( پول ؟، زن ؟، فرزند ؟ ، شوهر ؟، جاه ؟، مقام ؟، شهرت ؟، درس؟ ، قرآن ؟، اسلام؟، علي ؟، كدامين را ؟ ) آيا اسماعيلتان را قرباني كرده ايد يا قرباني اسماعيلتان شده ايد ؟ عيد بر آنها كه اسماعيلشان را قرباني كرده اند مبارك يا حق |+| باز هم درخواست ..
از ین همه شلوغی فقط ثانیه ای با تو بودن می خواهم .... ای تو که همه را وعده ی قربت میدهی من ِغریب را بیشتر در یاب .... جز تو ندیده ام و جز تو نشنیده ام ، اما هنوز هیچ ندیده ام ... خدایا از تو خواستن تمام خواسته هایم است و از تو دیدن تمام دیدنی هایم است و با تو بودن تمام نبودن هایم است... پس می خواهم دیدنت را نباشم ... خدایا شکرت که اگر شکرت نکنم گناه کبیره کرده ام .... تمام زندگی ام را با این شعر می سرایم و خواهم سرود ( و تو نیز یاری ام کن ) : دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دار خدایا دعایم کن ....
|+| مامان و بابام دیروز رفتن مکه ..... دیگه نمیدونم چی بگم ..... فقط میتونم بگم که : خداوندا کعبه هایمان را بشکن تا بت خودت را بستاییم ... خدایا من هیچ چی ازت نمیخوام به جز خودت ( باز زبون بی زبونی گفتم که همه چی می خوام ) ... برام دعا کنین ( باز هم اسماعیلم رو باید ببرم به قربانگاه ).... |+| |
|
|