زمزمه ی مهیب |
فقط فکر کنید
|
|
درد بی دردی علاجش آتش است
چند روزيه كه مي خوام بنويسم اما نميدونم از كجا شروع كنم و از چي بنويسم ، از يه طرف بايد حتما بنويسم و از يه طرف نبايد لغات رو تلف كنم و نبايد كلماتي رو كه خداوند بهش سوگند ياد ميكنه رو بيهوده هدر بدم .... نميدونم از درد بي ايماني خودم فرياد كنم يا از درد بي تفاوتي مردمم ، نميدونم از خودم و خدام بگم يا از مردم و دردهاشون .. نميدونم به خدا فكر كنم يا مردم يا گناهام ... ميخوام از چنگ بي ايماني فرار كنم مي افتم تو دام غرور ، تا ميرم با غرور گلاويز بشم ، روزمرگي ها خفم ميكنند .اونوقت تمام تلاشم رو ميكنم تا از روزمرگي ها به آغوش تنهاييي و سكوت پناه ببرم ، كه درد نبودن در دردهاي مردم رنجم ميده و درد بي خدمتي استخوانهام رو فشار ميده . بايد انديشه اي كرد ... بايد پناهي يافت تا در آن تحليل كرد ... ابتدا بايد ايمان آورد ... بايد تسليم شد ... تازه بعد از مسلمان شدن ابتداي كار است ... بايد توكل كرد تحقيق كرد ، جستجو كرد ، بررسي كرد ، توكل كرد ، ستايش كرد ، عمل كرد ، توكل كرد ، جستجو كرد .. هر بار كه نفس راحتي مي كشي بايد مراقب باشي ، بايد آماده تر از پيش و استوار تر از گذشته قدم برداري ، اگر در حال آزمودن نباشي ، بايد مراقب هواي نفس باشي ، آنوقت كه هواي نفس را كشتي ، شيطان در پيرهن خدايان به ياري ات ميآيد تا گمراهت كند . و اگر فريب او نخوري و بشناسي اس دوباره آزمونها مي آيند . اگر مي خواهي به مردم خدمت كني بايد مراقب باشي كه براي رسيدن به هدفت مردم را له نكني ، اگر مي خواهي فقر مادي را از بين ببري بايد مراقب فقر معنوي ات باشي ، اگر براي عشق ورزيدن ، پناه از هوسها و نزديكي به خدايت هسمري برگزيني ، بايد مراقب باشي كه همسرت جاي خدايت را نگيرد ، اگر ميخواهي به مردم خدمت كني بايد مراقب باشي كه خودت و اعمالت را از ياد نبري ، اگر مي خواهي سازنده باشي ابتدا بايد خود را بسازي ، اگر مي خواهي خود را بسازي بايد مراقب وبرانه هاي مردم نيز باشي و ... معلمي چون شريعتي ميگويد : پيروزي تو را به آسودگي نكشاند .... كه اگر ابليس را از در براني ، از پنچره باز مي گردد ، در بيرون بكوبي ، در درون سر بر ميدارد و در جنگ ناتوان كني در صلح توان مي يابد ، در مني نابودش كني در من نابودت ميكند ... در جامه سياه كفر عريانش كني ، رداي سبز دين بر تن مي كند ، در چهره ي شرك رسوايش كني نقاب توحيد بر چهره مي زند ، بتخانه را بر سرش ويران كني در محراب خانه مي كند ، در بدر خونش بريزي ، در كربلا انتقام ميگيرد ، در خندق مدينه شمشير بخورد ، در مسجد كوفه پاسخ مي گويد ، در احد بت هبل را ازدستش بگيري ، در صفين ، قرآن الله را بر دست مي گيرد . اما نبايد فراموش كرد كه هميشه دادرسي به عظمت خداوند ياري ات ميكند و هميشه خداوندي چون خدا ، خداونديت مي كند كه اگر او نبود ديگر مبارزه معنا نميداد ديگر براي عاشق شدن جنگيدن و خدمت معني نميداد ، ديگر هيچ مطلقي وجود نداشت و از ميان اين همه نسبيت بايد يكي را مطلق قرار ميدادي ... و آنوقت زندگي يعني شكست ، شرك ، پوچي و نيستي .
|+| |
|
|